از فاصلهای آغاز شد که بیصدا میان انسان و بدنش شکل گرفته بود.
فاصلهای آرام، نامرئی، و چنان آشنا که اغلب دیده نمیشود.
انسان در بدن خود زندگی میکند.
با آن راه میرود.
کار میکند.
عاشق میشود.
میترسد.
میخندد.
پیر میشود.
اما گاهی تمام عمر را در جایی سپری میکند که هرگز واقعاً با آن ملاقات نکرده است.
ما این فاصله را بارها در سکوت بدنها دیده بودیم.
در بدنهایی که قویتر شده بودند، اما هنوز سنگینیای نادیدنی را حمل میکردند.
در بدنهایی که انعطاف بیشتری داشتند، اما هنوز از چیزی محافظت میکردند.
در بدنهایی که حرکت را آموخته بودند، اما آسودگی را نه.
همین مشاهده، سؤالی را بارها به میان میآورد:
اگر بدن میداند چگونه حرکت کند،
پس چه چیزی حرکت را دشوار میکند؟
سالها پاسخ را در عضلات جستوجو کردیم
درمفاصل
درالگوهای حرکتی
درتکنیکها
اما هرچه بیشتر نگاه کردیم، کمتر با یک ساختار روبهرو شدیم و بیشتر با یک روایت.
هر بدن،
روایتی را حمل میکند.
درنحوه نفس کشیدن
در قفسه سینه
در فک
در شانهها
گاهی آنچه ما محدودیت مینامیم، تنها ردپای تلاشی قدیمی برای محافظت از خویشتن است.
در آن نقطه نگاه ما تغییر کرد.
دیگر نمیخواستیم بدانیم چگونه بدن را اصلاح کنیم.
میخواستیم بفهمیم بدن چه چیزی را به خاطر سپرده است.
زیرا بدن فقط از عضله و استخوان ساخته نشده است.
بدن فقط جهان را تجربه نمیکند.
ردّ عبور آن را نیز در خود نگه میدارد.
گاهی به شکل انقباض.
گاهی به شکل سکوت.
و گاهی در الگویی که سالها بعد نیز خود را تکرار میکند.
و شاید به همین دلیل است که بسیاری از انسانها تمام عمر در بدن خود زندگی میکنند، بیآنکه واقعاً با آن ملاقات کرده باشند.
سوماترا از همین نقطه متولد شد.
از نیاز به این ملاقات.
از نیاز به دیدن بدن، نه به عنوان چیزی که باید کنترل شود،
بلکه به عنوان چیزی که باید فهمیده شود.
در این مسیر به واژهای رسیدیم که قرنها پیش متولد شده بود: